تبليغاتX
دلتنگی
دلتنگ

سلام پس از ۲ ماه بالاخره دلتنگی اغاز کرد

تنهایی ماه

در تمام طول تاریکی

                  سیر سیر کها فریاد زدند :

((ماه ای ماه بزرگ...))

درتمام طول تاریکی

                    شاخه ها با آن دستان دراز

         که از آن ها آهی شهوتناک

                                      سوی بالا می رفت

            و نسیم تسلیم

         به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

                            و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک

    و در آن دایره ای سیار نورانی شبتاب

                              دقدقه در سقف چوبین

               لیلی در پرده

                            غوکها در مرداب

        همه باهم همه با هم یکریز

                             تا سپیدم فریاد زدند:

ماه ای ماه بزرگ

                در تمام طول تاریکی

                           ماه در مهتابی شعله کشید

                                         ماه

             دل تنهای شب خود بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:34  توسط حامد  | 

 

بي تو

 مهتاب بي تو شبي باز از آن كوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم


ساعتي باز در آن خلوت دل خواسته گشتيم


تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صاف و شب آرام

بخت آرام و زمان را


خوشه ماه فرو ريخته درآب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


گل و مهتاب و گل و سنگ


همه دل داده به آواي شباهنگ


يادم آمد تو به من گفتي(( از اين عشق حذر كن


لحظه اي چند بر اين آب نظر كن


آب آئينه عشق گذران است


تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن))


اشك در چشم تو لغزيد


ماه بر عشق تو خنديد


به تو گفتم حذر از عشق ندارم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم


روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدي من نپريدم نگسستم


باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم ، سفر ازپیش تو هرگز ، نتوانم


يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه كشيدم نه رميدم نه گسستم


رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم


نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم


نكني ديگر ازآن كوچه گذر هم


بي تو اما به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:30  توسط حامد  | 

و من در شهر قلبت باز هم بیگانه خواهم ماند

 

ودیگر دشت های سبز چشمت را کنار جاده خشک نگاه خود نخواهم دید

تو اما باز هم پروانه می بخشی کبوتر های شادان نگاهت را

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:40  توسط حامد  | 

پرسیدم ازگل سرخ در سینه ات چه داری

 

برگونه های سرخت داغ غم که داری

 

خوش میتراودازتوعطرهوای مستی

 

من عاشق توهستم توعاشق که هستی

 

گل باتبسمی گفت ای یاردل شکسته

 

این شرم سرخ عشق است برگونه ام نشسته

 

این راز

شورعشق است یک رمز جاودانی

بی عاشقی حروم است هرلحظه زندگانی

 تقدیم به همه دلتنگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:22  توسط حامد  | 

فاصله تا نبودن من نفساي ممتد توست
 تو که کميابي مثل شعر تو رو تو کدوم غزل جست
 زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
 وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي
 نميتونه غيبتت رو متحمل بشه دستام
 مختصر نظاره اي کن به تلاطم نفسهام
 تو شکوه سبز شعري تو طلوع بي کسانه
 با تو بايد زندگي کرد تا غروب مؤمنانه
 تو رو تو کدوم ترانه تو کدوم شب جستجو کرد
 تو را تا کي از خدا خواست داشتنت رو آرزو کرد
 کاش ميشد دائم تو رو ديد جاتو از ستاره پرسيد
 زير پوستت زندگي کرد تو رو عاشقانه بوسيد
 زندگي بيرنگه وقتي تو تو لحظه هام نباشي
 وقفه تو صدام ميافته از قصيده هام جدا شي
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:26  توسط حامد  | 

                                    امان از این زمانه...

آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت    در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد            تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:54  توسط حامد  | 

رفیق من سنگ صبور غم هام              به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی دونه چه حال دارم           چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها                  خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیام نشونی                    پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور                          خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست                        موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچکس نیومد                          سری به تنهایت نزد

اما تو کوه درد باش                              طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همون جوری که بودی               کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده                هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه                       هیچی برام نمونده جز یه سایه

سایه ای که خای از عشق و امید                همیشه محتاج به نور خورشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:14  توسط حامد  | 

 

 شب بود شمع بود من بودم وغم شب رفت شمع

سوخت من ماندم وغم

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی ،

به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد ومنتظر توست تا اشکهای توراپاک کند

ودستهایت را بفشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت واگر باور داشته باشی می بینی ستارهها هم

با تو حرف می زند باور کن که با او هرگز تنها نیستی فقط کافی است عاشقانه به اسمان نگاه کنی

کتاب زندگی یه قصه دارد

وتو ان ماجرای بی نظیری

وحالا قصه ی من قصه ی توست

وشاید غصه ی من ماجرایت

من ازان ابتدای اشنایی شدم جادوی موج چشمهایت تورفتی وگذشتی مثل باران

ومن دستی تکان دادم برایت تو یادت نیست انجا اولش بود همان جایی که باهم دست دادیم

همان لحظه سپردم هستی ام را به شهر بی قرار دستهایت تو رفتی باز هم مثل همیشه

من ویاد تو باهم گریه کردیم تو ناچار برای رفتن ومن همیشه تشنه ی شهر صدایت

شب ومهتاب واشک ویاس گلدان همه باهم سلامت می رسانند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:29  توسط حامد  | 

 من همیشه خود انتخاب کرده ام...

من هميشه خود انتخاب كرده ام:

آنجا كه ترديدها چون پيچكي مرا درنورديدند.

آنجا كه از حضور ناگزير سرم به روي شانه هايم خسته بودم!

آنجا كه لبهايم را به خاطر سنتهاي كوركورانه به هم دوختند!

آنجا كه خواستند نبينم ولي من ديدم!

آنجا كه همسايگان دلم،اين خانهء ساكت و سرد از بودن و شدن لاجرم گشتن را برگزيدند!

آنجا كه من بودم و خيل عظيم" چگونه" هايي كه با هر" چرايي" نميساختند! (آخر انسان اگر چرا پيدا كند با هر چگونه اي ميسازد.)

آنجا كه شكن زلف مرا دام بلا خواندند!

آنجا كه انسان و هبوطش را به نام من تمام كردند!

آنجا كه حتي ميدانستم خواستنم هميشه ياراي توانستن ندارد!

آنجا كه تاريخ با قيچي تيزتفكيك مرا از من بودن مي دريد و با سوزن هوسهاي تازه مرا به دستان پرشهوت يك مرد جسم پرست مي دوخت!

آنجا كه به من بودنم به جرم زن بودنم تاختند.

آنجا كه ...

آري من هميشه خود انتخاب كرده ام حتي به زعم چندين و چند بار اشتباه خودآگاه يا ناخودآگاه. من هميشه از اين حس پشت ويتريني مزخرف بيزار بوده ام! آنجا كه بايد بايستي و منتظرباشي تا كسي انتخابت كند وتو حتي نبينيش. چون هميشه كساني هستند كه بخواهند به جاي يك زن ببينند وبيرحمانه بگويند تو استحقاق ديدن را نداري. ويا آنجا كه زن در مركز يك مزايدهء بزرگ بود و هر مردي قيمتي را بلند فرياد مي زد تا آنجا كه بگويند فروخته شد به آقاي فلاني با قيمت...!

آه! آنجا كه هيچ كس در من آن زنداني ستمگري را نديد كه به آواز زنجيرش نمي ساخت !

آنجا كه هميشه ي ايام، زن را به پوسته اي زيبا تشبيه كرده اند كه هسته اي ندارد!

من هميشه خود انتخاب كرده ام :

آنجا كه باريدم ولي جوانه اي نبود تا زير اين بارش بشكفد.

آنجا كه فهم يك زن را معصيت شمردند تا مزيت!

آنجا كه ...

آري من هميشه خود انتخاب كرده ام و خود انتخاب خواهم كرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:25  توسط حامد  | 

 

         دلتنگ تو بودن

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک ، مجبور به زیستن هستم .

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم ؟

از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی ، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد ، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکار شناخته شدم.

نه! نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا

ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود . عشقم را حلال کردم تا جان تو

را آزاد کنم . که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن)) را درک کنی.......... امّا هیهات ....

که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

از من بریدی و از این آشیان پریدی...

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم((

))ای کاش از همان ابتدا ، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))

امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.

امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...

چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:23  توسط حامد  |