سلام پس از ۲ ماه بالاخره دلتنگی اغاز کرد
در تمام طول تاریکی
سیر سیر کها فریاد زدند : ((ماه ای ماه بزرگ...)) درتمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آن ها آهی شهوتناک سوی بالا می رفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک و در آن دایره ای سیار نورانی شبتاب دقدقه در سقف چوبین لیلی در پرده غوکها در مرداب همه باهم همه با هم یکریز تا سپیدم فریاد زدند: ماه ای ماه بزرگ در تمام طول تاریکی ماه در مهتابی شعله کشید ماه دل تنهای شب خود بود
بي تو
مهتاب بي تو شبي باز از آن كوچه گذشتم
بخت آرام و زمان را
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
))
ودیگر دشت های سبز چشمت را کنار جاده خشک نگاه خود نخواهم دید 
تو اما باز هم پروانه می بخشی کبوتر های شادان نگاهت را
پرسیدم ازگل سرخ در سینه ات چه داری
برگونه های سرخت داغ غم که داری
خوش میتراودازتوعطرهوای مستی
من عاشق توهستم توعاشق که هستی
گل باتبسمی گفت ای یاردل شکسته
این شرم سرخ عشق است برگونه ام نشسته
این راز
شورعشق است یک رمز جاودانی
بی عاشقی حروم است هرلحظه زندگانی
تقدیم به همه دلتنگان
امان از این زمانه...
آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت
رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی دونه چه حال دارم چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهایت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همون جوری که بودی کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه هیچی برام نمونده جز یه سایه
سایه ای که خای از عشق و امید همیشه محتاج به نور خورشید
شب بود شمع بود من بودم وغم شب رفت شمع
سوخت من ماندم وغم
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی ،
به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد ومنتظر توست تا اشکهای توراپاک کند
ودستهایت را بفشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت واگر باور داشته باشی می بینی ستارهها هم
با تو حرف می زند باور کن که با او هرگز تنها نیستی فقط کافی است عاشقانه به اسمان نگاه کنی
کتاب زندگی یه قصه دارد
وتو ان ماجرای بی نظیری
وحالا قصه ی من قصه ی توست
وشاید غصه ی من ماجرایت
من ازان ابتدای اشنایی شدم جادوی موج چشمهایت تورفتی وگذشتی مثل باران
ومن دستی تکان دادم برایت تو یادت نیست انجا اولش بود همان جایی که باهم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستی ام را به شهر بی قرار دستهایت تو رفتی باز هم مثل همیشه
من ویاد تو باهم گریه کردیم تو ناچار برای رفتن ومن همیشه تشنه ی شهر صدایت
شب ومهتاب واشک ویاس گلدان همه باهم سلامت می رسانند

من همیشه خود انتخاب کرده ام...
من هميشه خود انتخاب كرده ام
:آنجا كه ترديدها چون پيچكي مرا درنورديدند
.آنجا كه از حضور ناگزير سرم به روي شانه هايم خسته بودم
!آنجا كه لبهايم را به خاطر سنتهاي كوركورانه به هم دوختند
!آنجا كه خواستند نبينم ولي من ديدم
!آنجا كه همسايگان دلم،اين خانهء ساكت و سرد از بودن و شدن لاجرم گشتن را برگزيدند
!آنجا كه من بودم و خيل عظيم" چگونه" هايي كه با هر" چرايي" نميساختند! (آخر انسان اگر چرا پيدا كند با هر چگونه اي ميسازد
.)آنجا كه شكن زلف مرا دام بلا خواندند
!آنجا كه انسان و هبوطش را به نام من تمام كردند
!آنجا كه حتي ميدانستم خواستنم هميشه ياراي توانستن ندارد
!آنجا كه تاريخ با قيچي تيزتفكيك مرا از من بودن مي دريد و با سوزن هوسهاي تازه مرا به دستان پرشهوت يك مرد جسم پرست مي دوخت
!آنجا كه به من بودنم به جرم زن بودنم تاختند
.آنجا كه
...آري من هميشه خود انتخاب كرده ام حتي به زعم چندين و چند بار اشتباه خودآگاه يا ناخودآگاه. من هميشه از اين حس پشت ويتريني مزخرف بيزار بوده ام! آنجا كه بايد بايستي و منتظرباشي تا كسي انتخابت كند وتو حتي نبينيش. چون هميشه كساني هستند كه بخواهند به جاي يك زن ببينند وبيرحمانه بگويند تو استحقاق ديدن را نداري. ويا آنجا كه زن در مركز يك مزايدهء بزرگ بود و هر مردي قيمتي را بلند فرياد مي زد تا آنجا كه بگويند فروخته شد به آقاي فلاني با قيمت
...!آه! آنجا كه هيچ كس در من آن زنداني ستمگري را نديد كه به آواز زنجيرش نمي ساخت
!آنجا كه هميشه ي ايام، زن را به پوسته اي زيبا تشبيه كرده اند كه هسته اي ندارد
!من هميشه خود انتخاب كرده ام
:آنجا كه باريدم ولي جوانه اي نبود تا زير اين بارش بشكفد
.آنجا كه فهم يك زن را معصيت شمردند تا مزيت
!آنجا كه
...آري من هميشه خود انتخاب كرده ام و خود انتخاب خواهم كرد
...